تبليغاتX

سایت تفریحی رویال

وبلاگ-کد لوگو و بنر
سلطان تنهایی...
به سلامتی رفیقی که بی کسه ولی ناکس نیست
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و به شالاپ شلوپ‌های گل آلود عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟
پیش‌بینی‌اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی می‌کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود

سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد

و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم

فردا دیگر برای قدم زدن نمی‌آیم.
تنها برو!

دکتر علی شریعتی


ادامه مطلب

*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 22:27 توسط مهسان

بوسه یعنی لذت دلدادگی

 لذت از شب لذت از دیوانگی

بوسه آغازی برای ما شدن 
 
لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان

 بوسه یعنی عشق من با من بمان


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 22:49 توسط مهسان

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟


ادامه مطلب

*
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 1:43 توسط مهسان

درد نادیدن تو غصه ماست !

 

     از دلم تا دل تو...

                      قدر یک خاطره هم فاصله نیست

 

تو همین اینجایی

 

         توی قلبی که به هر ضربه تو را می گوید

 

                                                  دوستت دارم

        

           



*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 15:44 توسط مهسان

* مرا به یاد آور وقتی که رفته ام .... ورهسپارسرزمین سکوت شده ام

 

و وقتی دیگرنمی توانی دستم را در دست بگیری و من نمی توانم میان

 

ماندن و رفتن دو دل باشم دیگر برای هر حرف و نیایشی دیر است

 

و اگر زمانی مرا از یاد بردی و دوباره به یاد آوردی اندوهگین مباش

 

بهتراست مرافراموش کنی و لبخند بزنی تااینکه بیادم باشی

 

اما ساکت و اندوهگین ........

                                        "    Rossetti "  Christina


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 15:9 توسط مهسان

آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را میکنم.
آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود هوس یک کوچه تنها را میکنم.
آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم.
قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان.
آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم میخواهد باز زیر باران بمانم ، دلم نمیخواهد باران قطع شود.دلم میخواهد همچو آسمان که بغضش را خالی میکند ، خالی شوم ، از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی.تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک میریزم ، و آرزوی یارم را میکنم.
دلم میخواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند.
لحظه ای که آرام آرام میشوم و دیگر تنهایی را احساس نمیکنم ، چون باران در کنارم است.
باران مرا آرام میکند ،  مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها میکند و به آرزوهایم نزدیک میکند.


آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ، دلم میخواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را میلرزاند فریاد بزنم ، فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود. صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم میزند ، تنهایی در کوچه های سرد و خالی… کجایی ای یار من؟ کجایی که جایت در کنارم خالی است.
در این شب بارانی تو را میخواهم ، به خدا جایت خالی خالی است.
 کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد.
تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ، تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.
قصه مرد تنها در یک  شب بارانی ، شبی که احساس میکنم بیشتر از همیشه عاشقم.
آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است.

 

 

 

 


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 9:6 توسط تنها

 عکس,عکس داغ,سایت عکس,

 

 

 

بیا من باش ای غریبه امروز ، بیا تا درد دلم را برایت بگویم.
بیا تا دیگر با وجود تو احساس تنهایی نکنم ، در آتش عشق بسوزم اما در اوج بی کسی نمیرم .
یک دنیا هست و من هستم و یک قلب تنها ،این بود داستان زندگی ام.
بیا با من باش عزیزم ، غریبگی نکن با قلبم ، بیا و همه زندگی ام باش ، زندگی ام فدای تو ، همه هستی ام باش.
مرا رها کن از دام تنهایی ،اسیرم کن مرا در دام عشق.
اگر در عشق سوختن است میخواهم در عشقت بسوزم ، اگر عشق شکستن است میشکنم  لحظه های تلخ عاشقی را.
من یک دلشکسته ام ، خیلی وقت است در غم عشق نشسته ام.
نمیخواستم باور کنم دوباره عاشق میشوم ، در فکر فرو رفتم و پیشمان شدم.
بیا با من باش تا دوباره خاکستر عشق در دلم شعله ور شود ، قلبم برای تو ، بیا با من باش تا طلسم عاشقی شکسته شود.
مرا رها کن از بی محبتهای زمانه ، محبت کن به من با آن قلب مهربانت تا احساس کنم برای یک نفر در این دنیا عزیزم ای عزیزتر از جانم.
بیا با من باش ای غریبه امروز ، از عشق دلهره نداشته باش ، عشق را با تمام وجود حس کن و این راه دشوار را صادقانه آغاز کن.

 

 عکس,عکس داغ,سایت عکس,


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 9:2 توسط تنها

خیلی سخت است این لحظه ها ،  لحظه ای که تو نیستی و من به تو نیاز دارم.
خیلی سخت است تو باشی ، عشق من باشی ، من در انتظار تو باشم ، اما نتوانیم همدیگر را ببینیم.
خیلی سخت است ، دلت گرفته باشد ، پر از درد دل و حرفهای ناگفته باشد اما همدلی نباشد که بشنود درد های دلت را…
خیلی سخت است چشمهایت پر از اشک باشد ، گونه هایت خیس باشد اما همنفسی نباشد که اشکهایت را پاک کند .
خیلی تلخ است لحظه فراموش شدنت از خاطر او که دوستش داری .
خیلی تلخ است کسی را دوست داشته باشی اما ندانی که او تو را دوست دارد یا نه.
خیلی تلخ است لحظه پژمرده شدن گل ، لحظه اسیر شدن پرنده ای تنها در قفس.
خیلی سخت است لحظه های عاشقی ، دور از یار ، بدون دلدار، بی قرار و چشم انتظار.
خیلی سخت است در این کویر تشنه به انتظار آمدن خزان نشستن ، در زیر برگهای خشک به انتظار سرما نشستن.
خیلی تلخ است یک روز را با دلی گرفته به سر کنی ، انتظار شب را بکشی ، غروب را ببینی و دلگرفته تر شوی ، انتظار طلوع را بکشی ، شب را بی ستاره ببینی و شکسته تر شوی.
خیلی سخت است این وابستگی ، تحمل لحظه های بی کسی ، دور از عشق ، این قصه را دیگر نمیتوان از سر نوشت .
سلطان تنهایی
برچسب‌ها: خیلی سخت است

*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 8:52 توسط تنها


من یاد گرفته ام " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...
خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...


می گویند:

" این روز ها...  دوست داشتن دلیل می خواهد ...   "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...
دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده
دنبال گودالی از
تعفن می گردند...

 


اما
من " سلام " می گویم ...
و "   لبخند " می زنم ...
و قسم می خورم ...
و می دانم ...
" عشق " همین است ...
به همین سادگی ...


*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:6 توسط مهسان

    گویند غروب جایی است که آسمان زمین را می بوسد امشب برایت غروب میکنم آسمان من کجایی ؟



*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 22:38 توسط مهسان

       بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم


ادامه مطلب

*
لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 0:34 توسط مهسان



دل من حوصله کن، داد زدن ممنوع است
کم بکن این گله، فریـاد زدن ممنوع است
بیـن این قـوم که هـر کـار ثوابی‌ست کباب
دل دلسوختـه را باد زدن ممنـوع است
تیشه بر ریشه فرهـاد زدن شیـرین اسـت
حـرفی از پیشه فرهـاد زدن ممنـوع است
بیـن ایـن قـــوم که از باکـرگی تـرشیـدند
حرفی از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت
شادی از منظــر این قوم گناهی‌ست بزرگ
بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 19:47 توسط مهسان


من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت هایعاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوایکوچک، برایش یک خاطره باشد.او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آندلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر   ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعداز هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد... همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر ازمن برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگزولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی...می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی خیلی دیر...یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود.روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بینمن و تو،...هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد.کاش...!

*
لينك ثابت نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 18:27 توسط مهسان

 

          یکی بود.یکی نبود.وقتی این یکی بود اون یکی نبود،وقتی اون یکی بود این یکی نبود.یکی نزدیک شه،آخه می ترسید اون یکی    

 دلشو پس بزنه.

این یکی خیلی اون یکی رو دوست داشت،اما نمی تونست به اون یکی بگه.


آخه اون یکی فقط به دور دست فکر می کرد و هیچ وقت نزدیکارو نمی دید.


این یکی نمی تونست به اون


عشق اون یکی رو گذاشت تو دلش و به اون نگفت.


اون یکی هم روز به روز دور از این یکی می شد و فقط به فکر خودش بود.


یک روز این یکی پیش چند تا ضمیر اشاره رفت تا با اونا بره پیش اون یکی و بگه دوستش داره،آخه خیلی خجالتی بود.


شب موقع خواب به این هم فکر کرد که حتی اگه اون یکی قبولش نکرد بهش قول بده که خودشم مثل اون یکی بشه،بشه دور از همه....


اما فردا شد.....اون یکی نبود...این یکی شنید که با یک آن رفته به دنبال دوردست های خودشون....


این یکی تنها شد..شکست..خرد شد..انقدر به هم ریخت و افسرده شد که تو کل حروف الفبا و دستور ادبیات اسمش معروف شد...


از اون به بعد برای آنکه یاد عشق پاک این یکی زنده بمونه...اول هر داستانی قرار گذاشتن بگن...


یکی بود....یکی نبود....این یکی بود....اون یکی نبود...!


*
لينك ثابت نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 18:10 توسط مهسان


  

بی تو من رنگهای این سرزمین را بیگانه می بینم

 

بی تو رنگهای این سرزمین مرا میآزارند

 

بی تو آهوان این صحرا گرگان هار من اند

 

بی تو كوهها دیوان سیاه و زشت خفته اند

 

بی تو زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است كه مرا در خود به كینه میفشرد

 

بی تو دریا گرگی است كه آهوی معصوم مرا می بلعد

 

بی تو سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

 

بی تو نسیم هرلحظه رنجهای خفته را در سرم بیدار میكند

 

بی تو من با بهار می میرم

 

بی تو من در عطر یاس ها می گریم

 

بی تو من باهر برگ پائیزی می افتم

 

بی تو من در چنگ طبیعت تنها می خشكم



*
لينك ثابت نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 17:50 توسط مهسان

یه رفیق بودی و صدتا دردسر بودی و اما...

 

از تو هیچوقت نبریدم ، تورو از خودم می دیدم

 

پشت سر همه غریبه ، روبروم دیدم فریبه

 

اما فکر کردم کنارم...

 

شونه های یک رفیقه

 

داشتم اشتباه میکردم.

 

تو رفیق من نبودی ، من تا آخر با تو بودم...

 

تو از اولم نبودی

 

داشتم اشتباه می کردم...

 

که تموم زندگیمو من به دستای تو دادم

 

حالا اینجا تک و تننها... برگ خشک بی درختی، غرق بادم

 

نوش جونت اگه بردی

 

نوش جونت هرچی خوردی

 

تورو هیچ وقت نشناختم...

 

نوش جونم اگه باختم.

 

تو منو ساده گرفتی.

 

زدی رفتی مفتی مفتی

 

اما اون روز رو می بینم که به زانوهات می افتی...

 

تو به زانوهات می افتی...!


*
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 23:21 توسط مهسان

کی اشکاتوپاک میکنه شباکه غصه داری


دست روموهات کی میکشه وقتی منونداری


شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره


ازکی بهونه میگیری شبای بی ستاره


برگ ریزونای پاییزکی چشم به راهت نشسته


ازجلوپات جمع میکنه برگای زردوخسته


کی منتظرمیمونه حتی شبای یلدا


تاخنده رولبات بیادشب برسه به فردا


کی ازسرودبارون غصه برات میسازه


ازعاشقی میخونه وقتیکه راه درازه


کی ازستاره بارون چشماشوهم میذاره


نکنه ستاره ای بیادیادتورونیاره


کی اشکاتوپاک میکنه شباکه غصه داری


دست روموهات کی میکشه وقتی منونداری


*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 20:47 توسط مهسان

یکی در آرزوی دیدن توست      یکی در حسرت بوسیدن توست
ولی من ساده و بی ادعایم       تمام هستیم خندیدن توست . . .




*
لينك ثابت نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 20:39 توسط مهسان

روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

 اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم

تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،

 نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه

 پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،

 افتاده باشم و جان داده باشم


*
لينك ثابت نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 12:0 توسط مهسان

مرا کسی نساخت،
خدا ساخت،
نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم.
کسم خدا بود، کس بی کسان.
در باغ بی برگی زادم
و در ثروت فقر غنی گشتم
و از چشمه ایمان سیراب شدم
و در هوای دوست داشتن دم زدم
و در آرزوی آزادی سر برداشتم
و در بالای غرور قد کشیدم
و از دانش طعامم دادند
و از شعر شرابم نوشاندند
و از مهر نوازشم کردند تا :
حقیقت دینم شد و راه رفتنم ،
خیر حیاتم شد و کار ماندنم ،
زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم



*
لينك ثابت نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 2:56 توسط مهسان

با من بمان و هیچگاه از کنارم نرو...  تو باشی من نفس میگیرم ، تو باشی من جانی تازه میگیرم...  با من باش ، تا آخرین نفس ، تا لحظه ای که جان دارم عزیزم...  ای تمام هستی ام تو تمام زندگی منی ، با من بمان و زندگی را از من نگیر!  مگر به جز تو چه کسی در این دنیا دارم ؟  تو تنها کسی هستی که دیوانه وار دوستش دارم ، تو تنها کسی هستی که همدم شب و روزم و رفیق لحظه های زندگی ام است ...  ای همدم شب و روزم با رفتنت شبهایم را بی مهتاب و روزهایم را مثل شبهایم نکن !  ای رفیق لحظه های زندگی ام ، این لحظه های زیبای با تو بودن را از من نگیر !   همه دلخوشی ام تویی ، بهترین لحظه زندگی ام آن لحظه است که در کنار تو هستم و  در آن چشمهای زیبایت نگاه میکنم و آرام با صدای آهسته میگویم که دوستت دارم عزیزم...



بمان که با ماندنت در کنارم یک دنیا خوشبختی را به من هدیه میدهی !
ای زیباترین زیبایی ها ، ای مظهر خوبی ها ، ای تو لایق بهترین ها با منی که بدجور
دیوانه آن قلب مهربانت هستم بمان و با رفتنت زندگی را به کامم تلخ نکن !
با رفتنت من نیز از این دنیا خواهم رفت ، گفته بودم که این دنیا را بدون تو نمیخواهم!
از تمام دار این دنیا تنها تو را دارم و تنها تو را میخواهم !
تویی که قلبم را از عشق و محبت خودت جان دادی ، و به منی که خسته از تنهایی ها
بودم نفس دادی!
با من بمان ، تا آخرش ! آخرش همان لحظه ای است که می فهمی تنها تو را
میخواستم!
آخرش همان روزیست که خواهی فهمید چقدر تو را دوست داشته ام !
آخرش همان لحظه ای است که خواهی فهمید از عشقت مرده ام....
آری از عشقت مرده ام....
پس تا لحظه ای که از عشق تو نمرده ام با من بمان عزیزم..

پی نوشت: گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم.



*
لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:12 توسط مهسان

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست


عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست



ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد


کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست



در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید


هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست



بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند


دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست



عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد


قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست



وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد


پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …



*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 20:40 توسط تنها

 

 سلااااااااااام خوبید؟

این ادرس وبلاگ جدیدمه اسمش مثل همین سلطان تنهاییه

ولی مطالبش میفرقه اگه خواستین یه سر بزنین لینکش هم کردین نوکریم

 

www.soltane-tanhaei.LXB.iR

 


*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 19:20 توسط تنها

لحظه ای بنشین در کنارم ، بگیر دستهایم را ، در آغوش بگیر مرا.
به چشمهایم نگاه کن ، سرت را بر روی سینه ام بگذار و به صدای تپش قلبم گوش کن.

برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه کنید.

لحظه ای بنشین در کنارم ، بگیر دستهایم را ، در آغوش بگیر مرا.
به چشمهایم نگاه کن ، سرت را بر روی سینه ام بگذار و به صدای تپش قلبم گوش کن.
دستم را درون موهایت میکنم، نوازشت میکنم ، و برایت میگویم، حقیقتی شیرین.
چقدر زندگی با تو زیباست ، عشق با تو پر از آرامش است.
دلم نمیخواهد هیچگاه بی تو باشم ، آرزو دارم همیشه در کنارت باشم.
هنوز به یاد ندارم به تو دروغ گفته باشم ، یا با حرفهایم قلب مهربانت را شکسته باشم.
هنوز به یاد ندارم خیانت کرده باشم ، یا تو را آزار داده باشم.
هنوز به یاد ندارم روزی صدایت را نشنیده باشم یا دلتنگت نشده باشم.
حالا که اینهمه تو را دوست دارم و با تو یک زندگی پر از عشق را دارم ، حالا که از خدا جز اینکه همیشه تو را برایم نگه دارد هیچ چیز دیگر نمیخواهم ، باورم کن عشق من.
باورم کن که با باور تو ، سرنوشت نیز به این باور میرسد که من و تو عاشقترینم و دیگر هیچگاه ما را از هم جدا نمیکند.
بگذار سرنوشت را به این باور برسانیم که تو نیمه ی گمشده ی منی و من نیمه ی دیگری از تو.
عزیزم همیشه بدان که در قلب منی و بیشتر از همه کس دوستت دارم.
همیشه بدان که بی تو یک لحظه نیز نمیتوانم زنده بمانم.
بعد از گفتن این حقیقت شیرین ، دیدم که سکوت کرده ای و حرفی نمیزنی.
گفتم شنیدی درد دلهایم را عزیزم ؟
گفت : تو که گفتی صدای تپشهای قلبت را گوش کنم، من نیز آن لحظه که تو سخن میگفتی تنها صدای تپشهای قلب مهربانت را گوش میکردم .

www.soltane-tanhaei.lxb.ir سلطان تنهایی ...


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 18:59 توسط تنها

عاشقانه ، عارفانه ، صادقانه دوستت دارم.
اسیرم در قلب مهربانت برای همیشه و تا ابد .

برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 عاشقانه ، عارفانه ، صادقانه دوستت دارم.
اسیرم در قلب مهربانت برای همیشه و تا ابد .
یک کلام ، تا ابد از ته دل دوستت دارم عزیزم.
مرا تنها نگذار ، با من باش و با یکدلی و یکرنگی دوستم داشته باش
خیلی دوستت دارم بیشتر از آنچه که تصور میکنی ،
از تمام دار و ندارم در این دنیا یک دل داشتم آن هم به تو تقدیم کرده ام
این دل شکسته ام برای توست و به عشق بودن تو زنده است.
لحظه به لحظه نام تو را زیر لب زمزمه میکنم ، لحظه طلوع تا غروب خورشید و لحظه غروب تا سحرگاه فردا دلتنگ تو هستم و در انتظار دیداری دوباره با تو.
تو تمام هستی منی ، با سرنوشت می جنگم تا به تو برسم ای هستی من.
به من محبت و عشق برسان که تنها امیدم به این زندگی تنها عشق توست.
همه عشقم ، همه هستی ام ، همه وجودم ، عطر نفسهایم همه و همه برای توست.
سرت را بر روی شانه هایم بگذار و برایم درد دلهایت را در گوشم زمزمه کن.
شانه هایت را برای همیشه و تا ابد میخواهم ، بگذار من نیز سرم را بر روی آن
 بگذارم و برایت از این قلب عاشقم بگویم.
دلم همیشه در جستجوی تو بوده است و همیشه آرزو داشتم عاشق قلب مهربان تو باشم و در قلب مهربان و عاشقی مثل تو اسیر شوم.
اینک که تو را یافتم دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش ندارم زیرا تو همان
آرزوی منی ای نازنینم.
باور داشته باش که بدون تو این زندگی برای من به معنای زنده بودن نیست
شاید زمانی که بعد از تو از این دنیا بروم ، باور کنی که زندگی بدون تو را
نمیخواهم و حتی یک لحظه هم طاقت بدون تو نفس کشیدن را ندارم.
با تو نفس کشیدن برای من شیرین است ، با تو زندگی کردن برایم به معنای خوشبختی است ، با تو بودن برایم همان لحظه رویایی است.
پس با من باش ، با من زندگی کن ، و با من بمان تا من نیز با تو عاشقانه
بمانم و لحظه به لحظه ، عاشقانه تر از همیشه از ته دلم بگویم : خیلی دوستت دارم عزیزم

سلطان تنهایی www.soltane-tanhaei.lxb.ir


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 18:55 توسط تنها

عاشقانه ، عارفانه ، صادقانه دوستت دارم.
اسیرم در قلب مهربانت برای همیشه و تا ابد .

برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 عاشقانه ، عارفانه ، صادقانه دوستت دارم.
اسیرم در قلب مهربانت برای همیشه و تا ابد .
یک کلام ، تا ابد از ته دل دوستت دارم عزیزم.
مرا تنها نگذار ، با من باش و با یکدلی و یکرنگی دوستم داشته باش
خیلی دوستت دارم بیشتر از آنچه که تصور میکنی ،
از تمام دار و ندارم در این دنیا یک دل داشتم آن هم به تو تقدیم کرده ام
این دل شکسته ام برای توست و به عشق بودن تو زنده است.
لحظه به لحظه نام تو را زیر لب زمزمه میکنم ، لحظه طلوع تا غروب خورشید و لحظه غروب تا سحرگاه فردا دلتنگ تو هستم و در انتظار دیداری دوباره با تو.
تو تمام هستی منی ، با سرنوشت می جنگم تا به تو برسم ای هستی من.
به من محبت و عشق برسان که تنها امیدم به این زندگی تنها عشق توست.
همه عشقم ، همه هستی ام ، همه وجودم ، عطر نفسهایم همه و همه برای توست.
سرت را بر روی شانه هایم بگذار و برایم درد دلهایت را در گوشم زمزمه کن.
شانه هایت را برای همیشه و تا ابد میخواهم ، بگذار من نیز سرم را بر روی آن
 بگذارم و برایت از این قلب عاشقم بگویم.
دلم همیشه در جستجوی تو بوده است و همیشه آرزو داشتم عاشق قلب مهربان تو باشم و در قلب مهربان و عاشقی مثل تو اسیر شوم.
اینک که تو را یافتم دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش ندارم زیرا تو همان
آرزوی منی ای نازنینم.
باور داشته باش که بدون تو این زندگی برای من به معنای زنده بودن نیست
شاید زمانی که بعد از تو از این دنیا بروم ، باور کنی که زندگی بدون تو را
نمیخواهم و حتی یک لحظه هم طاقت بدون تو نفس کشیدن را ندارم.
با تو نفس کشیدن برای من شیرین است ، با تو زندگی کردن برایم به معنای خوشبختی است ، با تو بودن برایم همان لحظه رویایی است.
پس با من باش ، با من زندگی کن ، و با من بمان تا من نیز با تو عاشقانه
بمانم و لحظه به لحظه ، عاشقانه تر از همیشه از ته دلم بگویم : خیلی دوستت دارم عزیزم

سلطان تنهایی www.soltane-tanhaei.lxb.ir


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 18:55 توسط تنها

صدای سکوت فضای غمگین قلبم را پیچیده ، تنهایی آمده و وجودم را با سردی وجودش پریشان کرده.
من در اوج بی کسی ام ، کسی نیست اینجا جز تنهایی که همدرد من است.
برایم میخواند آوازی با صدای آرامش ، میداند که در قلبم چه میگذرد و میخواند راز درونی ام را.
در این آرامش ظاهری و ناخواسته ام ، باطنی آشفته دارم ، از صدای آواز عشق بیزارم که مرا اینگونه در حسرت روزهای بهاری برده است.
من در اوج تنهایی ام و تنهایی در اوج خوشحالیست ، زیرا دیگر تنها نیست و مرا دارد.
وقتی به درد دل تنهایی گوش میکنم با خود میگویم ای کاش که از آغاز تنها بودم که اینگونه درغم پایان ننشینم .
آن غوغایی که در روزهای عاشقی قلبم داشت دیگر ندارد ، بیقرار و بی تاب نیست ، انتظار برایش معنایی ندارد.
با اینکه در اوج تنهایی ام اما با تنهایی رفیقم ، هم او درد مرا میفهمد و هم من راز تنهایی را از نگاه پرنده تنها میخوانم .
دیگر شب و روز درد مرا نمیفهمد ، ماه نگاهش به عاشقان است، ستاره ها به سوی دیگر چشمک میزنند و خورشید به آن سو میتابد که کسی آنجا به انتظار نشسته است!
من در اوج تنهایی ام و میدانم که تنهایی در این روزهای بی روح دوای درد قلب شکسته ام نیست .
گرچه پر از درد است اما باید سوخت ، گرچه تلخ است اما باید طعمش را چشید.
تنهایی زودگذر است ، اما گذر همین چند لحظه مرا می آزارد.
خواستم به فردا امید داشته باشم ، غروب که رسید مرا از فردا نیز ناامید کرد.
به انتظار طلوعی دیگر مینشینم ، یک شب دیگر در اوج تنهایی و شاید یک آغاز دیگر در فصل عاشقی.


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 21:49 توسط تنها

یک قلب کوچک دارم که درونش یک دنیا عشق است.
همین قلب کوچک یک عالمه دوستت دارد.
یک قلب دارم که درونش تنها تویی و جز تو هیچکس دیگر در آن جایی ندارد.
اگر اینک این قلب می تپد به عشق بودن تو است .
بی تو قلبی نیست در سینه ام برای تپیدن و جایی نیست در این دنیا برای نفس کشیدن .
یک قلب کوچک دارم که تنها برای تو است ، به خدا از تمام دار دنیا تنها همین را دارم.
همین قلبی که در اعماق آن صداقت و یکرنگی است ، روی دیواره های سرخ رنگ آن تنها نام مقدس تو حک شده است .
می تپد برای تو ، شکسته است بدون تو ، دلتنگ است از دوری تو ، خوشبخت است در کنار تو ، تنهای تنهاست به عشق تو.
صدای قلبم را بشنو ، صدایی که از اعماقش میتوانی نام مقدست را بشنوی.
هر تپش از این قلب عاشقم ، تنها به امید بودن تو در قلبم است .
این قلب را نا امید نکن که تنها امیدش تویی .
این قلب را نشکن که تنها عشقش تویی .
این قلب را بیشتر از این در حسرتت نگذار که تنها بهانه برای بودنش حضور تو درون آن است.
بیا با گرمای عشقت به این قلب سردم جان بده .
آن را نشکن به خدا خیلی بی طاقت است .
هیچگاه از این قلب بیرون نرو به خدا بدجور دیوانه تو است .
همین قلب کوچک ، همین قلبی که اینک درون آن هستی تنها با تو می تواند عاشقترین باشد .
یک قلب کوچک اما بزرگ به اندازه کلام مقدس عشق دارم که درونش یک دنیا احساسات عاشقانه برای تو است با آن مدارا کن ، آن را برای همیشه دوست داشته باش ، قدرش بدان ، با آن یکرنگ باش و با صداقت دوستش داشته باش .
اینبار تو را در این قلب اسیر نکردم ، تا هر زمان که خسته شدی از آنجا بروی.
اما هیچگاه خسته نخواهی شد ، زیرا با خون عشق که در قلبم جاریست و با هوای دوست داشتن که درونش است تو را برای همیشه عاشق خویش نگه خواهم داشت.


*
لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 21:40 توسط تنها

  • روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو
    روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم، یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم
    روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!
    گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر شدم
    گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم
    روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر
    اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد
    تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام
    راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت
    نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ، نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی
    میدانستم تو نیز مثل همه …
    نمیبخشم تو را …
    دیگر مهم نیست بودنت ، احساس گناه میکنم در لحظه های بوسیدنت
    نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را
    دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا
    مثل یک جنس کهنه ، دور انداختی مرا!
    نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام
    مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم
    تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و  غم
    تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم!

*
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 20:22 توسط تنها

مرا نمیخواهی دیگر میدانم
حتی اگر مرا ببینی هم نمیشناسی مرا دیگر میدانم
اینک همان نامه ای که برایم نوشتی را میخوانم
چه عاشقانه نوشته ای همیشه با تو میمانم
یک قطره اشک بر روی نامه میریزد،
چند لحظه میگذرد و نامه خیس خیس میشود
بدجور دلم را شکستی ، مدتیست که با من سرد سرد هستی
نمیدانم دیگر چه بگویم ، فراموشت کنم یا در غم نبودنت بسوزم
شبها را تا سحر بیدار بمانم ، یا شعر غمگینی که سروده ام را برای چندمین بار بخوانم
دلت از سنگ شده بی وفا ، چگونه دلت آمد بازی کنی با این دل تنها
مرا نمیخواهی دیگر میدانم ، احساس میکنم در آغوش کسی دیگر خوابیده ای میدانم
عطر و بوی تو پیچیده فضای غمگین قلبم را ، چیزی نگو دیگر نمیخواهم بشنوم بهانه های رفتنت را …
مقصر قلب من بود که عاشق شد ، به عشق بودنت بدجور به تو وابسته شد
امروز که آمده نه تو را میبینم و نه عشقی از تو را ، تنها میشنوم صدای هق هق گریه هایم را
بی خیال دیگر نه من نه تو ، ببین یک قلب ساده از آنجا عبور میکند به دنبالش برو
بدجور دلم را شکستی بی وفا ، حرفهای تو کجا و تنهایی غمگین من کجا
از همان اول هم نباید به تو دل می بستم ، میپذیرم سادگی دلم را…


*
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 19:44 توسط تنها